|
فکر مي کرد فهمــيدم ... حرفـامونو زديم ... بدون اينکه کسي چيزي بــفهمـه ... پ.ن: تو هنوزم از کوچ منو می ترسونی من همه دنیاتم ... چی ازم می دونی؟؟؟ + نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 20:22 توسط مجید زندونی |
سلام آقا خوبی؟ می دونم که خوبی آخه امروز از اون روزاست یادمه همیشه دوست داشتی دور و برت شلوغ باشه بلند شو ببین چقدر خونه شلوغه همه اومدن تو رو ببینن حتی اونی که 20 سال بهت سر نزده بود هم اومد بار اول بود می دیدمش ولی بین خودمون باشه... اصلا خوشم ازش نیومد راستی... خاله هم اومده بود منتظر بود مثل همیشه وقتی می بینیش پیشونیشو ببوسی دلش شکست بدجوری هم شکست همش خاکتو می بوسید و می گفت چرا منتظرش نموندی آقا... علی کوچولو هم بود تو حیاط صدات کرد که ببریش پارک ولی جواب اونم ندادی منم یه معذرت خواهی بهت بدهکارم که ظهر پشت بهت کردم آخه نمی تونستم ببینم دارن خاک روت میریزن ..... امروز واسه آخرین بار پیشمون بودی ولی اولین باری بود که بودی و همه چی بد بود پ.ن1: نرفتم... نرفتی... اما رفت + نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 13:12 توسط مجید زندونی |
دردهاي من نگفتني ق.امينپور پ.ن۱: ندارد... + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 19:26 توسط مجید زندونی |
چيزهاي پيچيده اي که تو مي فهمي تنها کاش ميشد آغوشي باشم براي دلتنگي هايت سرت را بگذاري آرام بشوي فهميدن چيزهاي پيچيده کار من نيست کار من ديوانه ماندن است دیوانه ی تو... پ.ن: دوباره اومدم... پ.ن۲: اونقدر حرف باهات دارم كه حالا حالاها هستم
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 12:5 توسط مجید زندونی |
|
| ||||||